تو پارک نشسته بودم وبه بچه ها که در حال بازی بودند نگه می کردم دیدم یه خانمی یه پالتو پوست قدیمی ولی یه مقدار نو دستش بود و داشت به خانومها که در کنار بچه هایشان ایستاده بودند یه چیزهائی می گفت و آنها هم او را با تهدید … از خود دور می کردند…بعد کمی نا امیدانه به طرف من آمد و در کنارم روی نیمکت نشست و از گوشه چشمش اشکی بر روی گونه اش چکید

می خواستم سر صحبت را با او باز کنم ولی روم نمی شد بعد از کلی کلنجار رفتن با ذهن خودم رو کردم به او و موضوع را ازش پرسیدم که اوهم گفت: والا چی بگم الان حدود یک سالی می شود که شوهرم را از دست دادم و ۲ فرزند کوچک دارم که تو مخارج خورد و خوراکش مانده ام کسی رو هم ندارم و روی فامیل هم نمی شود حساب کرد و شوهرم این اواخر بیکار شده بود و از پس اندازمون امرار معاش می کردیم تا اینکه شوهرم تصادف کرد و مرد و منو این بچه ها رو وتنها گذاشت

گفتم: الان بچه هات پیش کی هستن؟

او گفت: الان در خانه همسایه هستند و خودم هم مستأجرم و سر ماه نشده باید کرایه خونه را به صاحب خانه بدم موندم با این بی کاری از کجا باید پول در بیارم و شکم خود و بچه هامو سیر کنم تا آنجا که شده تمام اسباب و اثاسیه خانه را فروختم و حالا نوبت لباس های شوهر و لباس های خودم شده…دوست ندارم گدائی هم بکنم … تا آنجا که بشه سعی می کنم اسبابهای اضافی خونه رو بفروشم …

گفتم: مگه شوهرت چیکار بود؟ از جائی حقوق نمی گرفت یا بیمه نبود؟

او گفت: شوهرم یه بنا بود  و همیشه کنار خیابون مینشست تا کسی پیدا بشه و اونو سر ساختمونها ببرد و یه چندرغازی کف دستش می ذاشتن تا بتونه شکم ما رو سیر کنه … دیگه کی میاد اونو بیمه کنه…خدا پدرتو بیامرزه… اونم تو این زمونه کی به فکر کی هست؟

منم گفتم: خیلی خب …حالا می خوای پالتو رو بفروشی به من

او هم قبول کرد  و پالتو رو با اینکه ارزش خوبی هم نداشت ازش با قیمت بالا خریدم تا کمکی به او و بچه ههاش کرده باشم…و یه مقداری هم پول بهش دادم که برای بچه هاش آذوقه ای تهیه کند.