خانه۱۳۹۹-۴-۱۵ ۱۲:۳۳:۱۰ +۰۰:۰۰

مالک ومستاجر

اینبار می خواهم برای شما یه داستان واقعی از زندگی یکی از دوستانم که براش اتفاق افتاده بود تعریف کنم البته از زبان دوستم. حدود 20 سالی بود که مستاجر بودم وهرسال باید مثل خانه بدوشها اسباب واثاثیه ام را به کول میکشیدم واز این خانه به آن خانه نقل مکان میکردم...آنهم بخاطراینکه صاحب خونه ها هر سال به اجاره هایشان اضافه میکردند ومنم که حقوق آنچنانی نمیگرفتم وبیشتر مواقع زن وبچه هام سر بی شام زمین میگذاشتند و...منم همیشه دنبال اجاره خونۀ ارزون میگشتم؛ خلاصه منو خانومم تصمیم گرفتیم تو این مدت طلا های خانومم رو بفروشیم واز دوستان وآشناهامون کمی پول قرض بگیریم ویه مقدار برای خرید خونه از اداره ام وهمچنین بانک وام بگیرم ومادر خانومم هم که کمی پس انداز کرده بود او هم [...]

(پ،ن،پ) (این قسمت همه با هم)

همانطور که همه میدانید وقتی سخنی،حرفی ویا حتی حرکتی موزون تو مردم باب میشود همه بدون استثنا میخواهند ان را انجام بدهند واین موضوع در خانوادۀ ما (البته بیشتر در رفتار برادر کوچکترم صدق میکند) که هر حرفی میزند حال یا جدی ویا به شوخی این جمله را میگوید(پ،ن،پ).وبرایش هم فرقی نمیکند که طرف مرد یا زن ویا کوچکتر ویا بزرگتر از اون باشه ویا اصلاً شاید الان جاش نباشه این حرف را بگوید بهتر بگم (فکر نکرده حرف میزند) یه روز طبق معمول وقتی از خواب بیدار شدم به سراغش رفتم تا او را برای رفتن به مدرسه بیدار کنم گفتم:داداشی هنوز که خوابیدی تنبل باشی پاشو از جات الان دیرت میشه ها...گفت:( پ،ن،پ) تو جام داشتم ورزش خواب میکردم ومنتظر بودم تو منو از خواب بیدار [...]

توسط |اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۹|دسته بندی ها: پ ن پ|برچسب ها: , , , , , , , , , |بدون دیگاه

(پ،ن،پ) این قسمت (رئیس نا محسوس)

جتماً شنیدید که تو خارج رئیس نا محسوس میاد تو شرکتهائی که تأسیس کرده به صورت نا محسوس میاد بین کار کنان خودش کار می کند تا بفهمد که کارکنانش چه در زندگیشان چه مشکلاتی هست تا به ان ها کمک مالی کند... والا در ایران هم یک رئیسی پیدا شد و خواست این کار را در شرکت خود انجام دهد ولی دیغ از کمی درک و فهم (بلا نسبت شما) در ایران کنونی ما... رئس تصمیم می گیرد به صورت نامحسوس وارد شرکت خودش بشود(لوازم بهداشتی)مثل(پوشک بچه ، نوار بهداشتی ، دستمال کاغذی ، دستمال جیبی و دستمال دستشویی...) با ورودش با چند نفری که برخورد داشت بسیار مؤدب  بودند و تا حدودی مشکلاتی هم داشتند که رئیس بعد از اتمام کارش به آنها رسیدگی کرد ولی [...]

توسط |اسفند ۹ام, ۱۳۹۹|دسته بندی ها: پ ن پ|برچسب ها: , , , , , , , , , |بدون دیگاه

(پ، ن، پ)

یه دوستی داشتم که اسمش حمید رضا بود و منو دوستای دیگه ام اونو (پ،ن،پ) صدا می کردیم، چون توو هر حرفی که می زد تکه کلامش (پ،ن،پ) بود. یکروز بهش گفتم: داری میری جائی؟!... گفت: (پ،ن،پ ) درام از جائی میام!!... گفتم: منظورم اینه که کجا داری میری؟! گفت: آهان... از این لحاظ می گی ...چیه می خوای همرام بیای اونجا فکر می کنم جائی که می خوام برم به درد الان تو نمی خوره چون یک نفره است (دستشوئی)!!... منم گفتم: آخه دیدم لباساتو عوض کردی می خوای بری بیرون گفتم اگه می خوای بری پارک بزار با هم بریم حداقل منم از بس که تو خونه موندم حوصله ام سر رفته... گفت: آخه ندیدی چند دقیقه پیش حموم بودم و لباسامو عوض کردم(پ،ن،پ) خواستم وقتی [...]

(پ،ن،پ) این قسمت بیکاری

اسم من رضاست چند مدتی بود که با دوستم مرتضی دنبال کار می گشتیم وبه هر دری می زدیم بیفایده بود خلاصه بعد ازمدت 2 ماه گشتنهای پی درپی بدنبال کار بالاخره کار پیدا کردیم . رضا:مرتضی ...جون مادرت ،جون هرکی که دوستش داری امروز رو بی خیال متلک انداختن به صاحب کارها شو به خدا دیگه خسته شدم از این گشتنها ...آخه هر کاری که پیدا کردیم تو با تیکه انداختنت نذاشتی کارجوربشه امروزو لال شومیشه ؟!...(پ،ن،پ)لالشم که تو حرف بزنی...خیلی داری سخت میگیریها مگه من چیکار کردم؟!... اونقدر بزرگش نکن فقط خواستم شوخی کرده باشم . رضا:تازه میگه چیکار کردم؟!...روتو برم ،توخجالت نمیکشی ؟مدام چرتوپرت میگی من هی میام درستش میکنم توهی بدترش میکنی. مرتضی: ( پ،ن،پ) میخوای مثل یه مردۀ متحرک دنبالت را بیافتم ویا [...]

خروس بی محل

تو دوران دانشگاه یه دوستی داشتم که همه از دستش کلافه بودند اونم بخاطر اینکه وقت و بی وقت مزاحم همه می شد. حالا چه با تماس تلفنی یا بیتماس تلفنی . منظورم اینه که می اومد در خونه ...حالا اگه تماس تلفنی بود یه جورایی تلفن رو قطع می کردیم و بعد که اونو می دیدیم ازش عذر خواهی می کردیم و یه بونه ای می آوردیم و خلاص ولی وای به آن موقع ای که میومد در خونه دیگه هیچ بونه ای قابل قبول نبود یا باید به حرفش گوش می دادیم یا به هرکجا که می گفت می رفتیم ...خلاصه که همه بهش می گفتند خروس بی محل... یکروز (خروس بی محل) اومد دنبالم و گفت با چند تا از دوستای دیگه قرار گذاشتند که [...]

توسط |اسفند ۴ام, ۱۳۹۹|دسته بندی ها: داستان های کوتاه|برچسب ها: , , , , , |بدون دیگاه