خانه۱۳۹۹-۱۲-۱۷ ۱۰:۵۵:۱۸ +۰۰:۰۰

هر کسی رابهر کاری ساختند مهر آن رادر دلش انداختند

توسط |خرداد ۲۴ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|

یکروز که تو پارک نشسته بودم و داشتم به خاطرات دوران نوجوانیم فکر میکردم یکهو یاد دوستم افتادم که هر وقت ازش می پرسیدید در آینده می خواهی چه کار شوی میگفت: دکتر ،پرستار ،مهندس ،وکیل ،خلبان،مخترع ،جهانگرد ،تاجر ،...

(گنده لات خوش غیرت) (این قسمت خواستگاری)

توسط |خرداد ۲ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|

همانطور که گفتم: آقا اسمائیل یا همون اسمال بی کله با اینکه لات بود ولی خیلی خوش غیرت بود ودر ضمن مجرد هم بود بنابر این دوستانش تصمیم گرفتند برایش باصطلاح( آستین بالا بزنند)ولی هر بار مشکلی پیش پایشان رخ می داد ...

(گنده لات خوش غیرت)

توسط |خرداد ۱ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|

تو محلۀما یه لات خوش غیرت بود معروف به اسمال بی کله البته اسمش اسمائیل بود ولی بچه محلها اونو اینجوری صداش میکردند وهمیشه با دوستانش سر گذر می ایستادند وبقول خودشان مواظب اهل واعیال مردم بودند وهمه از این بابت مشکلی که نداشتند...

خرافاتی

توسط |اردیبهشت ۳۱ام, ۱۴۰۰|مشکلات جامعه|

چند مدتی بود که کفشم سوراخ شده بود و روم نمی شد که اونو پام کنم وبه پدرم گفتم  و او هم گفت :کنمی تواند برای خرید به همراهم بیاید چون نزدیک عید بود وسرش شلوغ بود وباید به پرونده هائی که رئیس در اختیارش گذاشته رسیدگی کند...

سحرخیزباش تا کام روا باشی

توسط |اردیبهشت ۳۰ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|

یادم می آید وقتی بچه بودم مادرم همیشه صبحهای زود مرا بیدار می کرد تابه مدرسه بروم البته نه فقط من بلکه خواهروبرادرم را هم به همین منوال بیدارمی کرد....نمی دونم مادرم چه ساعتی از خواب بیدارمی شد که وقتی مارا بیدار می کرد بساط صبحانه اش آماده بود وهمیشه به راه بود....

پالتو پوست

توسط |اردیبهشت ۲۹ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|

تو پارک نشسته بودم وبه بچه ها که در حال بازی بودند نگه می کردم دیدم یه خانمی یه پالتو پوست قدیمی ولی یه مقدار نو دستش بود و داشت به خانومها که در کنار بچه هایشان ایستاده بودند یه چیزهائی می گفت و آنها هم او را با تهدید ...

محیط زیست

توسط |اردیبهشت ۲۸ام, ۱۴۰۰|مقالات|

همانطور که همه می دانیم باید محیط زیست را تمیزو پاکیزه نگهداریم که بعدها باعث آلودگی هوائی که تنفس میکنیم نشود ومشکلات دیگری به وجود نیاید.ولی هماطور که همۀ ما میدانیم هیچ کس آنرا در بیرون از خانه رعایت نمی کند ...

آدم ضایع کن

توسط |اردیبهشت ۲۷ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه طنز|

از آنجا که همه ما در جریان موضوع هستیم که اینجور آدمها در دنیا زیاد هستند مخصوصا در ایران ...بطور مثال یکی از دوستام که اسمش مراد است وهمیشه منتظر یه فرصت هست که طرف مقابلش را ضایع کند...

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت نهم)

توسط |اردیبهشت ۲۶ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

پیش خودم گفتم: خدا بدادم برسد نیومده شروع شد سر فرصت براتون تعریف میکنم...چند لحظۀ بعد مادرم به همراه آبجی نرگسم بساط ناهار را آماده کردند وبعد از ناهار دوباره مادرم ازم سوأل کرد ومنم مجبور شدم یه داستان دروغی برایش تعریف کردم...

(سفر نامۀعلمی تخیلی) (قسمت هشتم)

توسط |اردیبهشت ۲۵ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در مورد آنها به کسی چیزی نگویم،تازه اگر راستش را هم میگفتم بازهم باورشان نمیشد و فکر میکردند که من دیوانه شده ام،تازه اگرهم چیزی نمیگفتم باز بازخواستم میکردند که تا این مدت کجا بودم؟...

(سفر نامۀعلمی تخیلی) (قسمت هفتم)

توسط |اردیبهشت ۲۴ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

اتوبوس رفت و منو با آن حال زاردرآن بیابان برهوت تنها گذاشت. رانندۀ تاکسی که تا آنموقع ساکت نشسته بود وداشت به حرف های من گوش می کرد سری تکان دادو گفت:عجب...چه آدم بی انصافی بوده ،...

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت ششم)

توسط |اردیبهشت ۲۳ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

قرارشد در مورد آنها به کسی چیزی نگویم ومنم قبول کردم وفردای آنروزیکی از آنها را به همراه من به زمین فرستادند؛وقتی رسیدیم به زمین شب بود وهمه جا درتاریکی محظ فرو رفته بود،اولین قدمی که به زمین گذاشتم دیدم خیلی سفت وسخت است آخه خیلی وقت بود که پا بروی زمین سفت نگذاشته بودم یعنی ازوقتی که به آن سیاره رفته بودم  حدود 2 سالی گذشته بود...

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت پنجم )

توسط |اردیبهشت ۲۱ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

خلاصه آنقدر تقلا کردم که خسته شدم وبه خواب رفتم؛وقتی چشم باز کردم  کمی بدنم را کش وقوسی دادم بعد به آرامی از تخت پائین آمدم وبه اطرافم نگاهی انداختم ...آنجا آنقدر نورش کم بود که نمی دانستم الآن چه وقت از روز است...

(سفرنامۀ علمی تخیلی) (قسمت چهارم)

توسط |اردیبهشت ۲۰ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

سر میز رفتم وروی صندلی نشستم،بعد چند نفردیگر از پشت یک درآهنی آمدند داخل در حالی که چند ظرف که پر از غذاهای رنگا رنگ درآن دیده میشد به سرمیزما آمدند وهمه شروع کردند به خوردن آن غذاها ومنم که خیلی گرسنه بودم...

(سفر نامۀعلمی تخیلی) (قسمت سوم)

توسط |اردیبهشت ۱۹ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

سفینه با تکان های شدیدی فرود آمد...من که بسیار ترسیده بودم وقتی به آن آدم های فضائی نگاه کردم دیدم که آنها خیلی ریلکس به کارشان ادامه میدادند؛درهمان موقع بود که درهای سفینه که در زیرآن قرار داشت به آرامی باز شد...

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت دوم)

توسط |اردیبهشت ۱۸ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

گرمای نفس کسی را پشت سرم احساس کردم به آرامی برگشتم ودیدم که یه آدم فضائی روبرو شدم با صورتی بیضی شکل بزرگ با شاخکهائی فنری شکل روی سر ودوتا چشمهای سیاه بزرگ از حدقه در آمده ویک گردن دراز فنری شکل باریک ویه تن وبدنی ...

(سفر نامه علمی تخیلی) (قسمت اول)

توسط |اردیبهشت ۱۷ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

آنروز صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:جفری تن لش پاشو،لنگ دراز،مفت خور...د پاشو دیگه لنگ ظهر شد الآن به مدرسه ات دیر می رسی (راستی یادم رفت بگم فکر نکنید مادرم همیشه منو اینجوری بیدار میکنه نه اصلاً اینطور نیست ،فقط موقع هائی که روز قبلش  برای خونه نون نخریده باشم ...)ولی اگه کارم رو درست انجام بدم فردای ...