خانه۱۳۹۹-۱۲-۱۷ ۱۰:۵۵:۱۸ +۰۰:۰۰

بچه زاییدم قاتق نونم بشه قاتل جونم شد

توسط |مرداد ۵ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|

یک روز منو دوستم زنگ تفریح تو مدرسه مشغول بازی بودیم که یکهو دیدیم ناظم بطرف یکی از بچه ها دویود و سریع گوش بچه بی نوا را گرفت  و کشید و توپ و تشری به بچه زد و او را با خود به اتاق مدیر برد و...

تعارف شاه عبدالعظیمی

توسط |مرداد ۴ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|

یک روز مادر خانمم طبق معمول همه دخترها و پسرهاش را به خانه خودشان دعوت کرده بود و در آن جمع من و باجناقم هم تک می افتادیم یعنی اینکه هر کس در آن جمع با هم مشغول خوش و بش می شدند...

چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن

توسط |مرداد ۲ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|

یک روز که ما چهار تا دوست صمیمی تو اداره مشغول کار بودیم آبدار چی شرکت با سینی چای وارد اتاق شدو با خوشروئی همیشگی اش سلام و خسته نباش یبه ما گفت و طبق معمول دو تا جک هم برامون تعریف کرده که به قول خودش ما را یاري کند...

یه نه بگو نه ماه به دلنکش

توسط |تیر ۲۹ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|

یه روز دیدم مشت عباد (پدرم)با یک جعبه پر از گوجه فرنگی له شده وارد خانه شد و به پشت سر خود اشاره کرد که :داش اصغر (برادر اصغر)(همان شاگرد میوه فروش ی سر کوچه مان ) اون دو تا صندوق دیگه رو هم از ماشینت پیاده کن بیار تو...

اجاره نشین خونه نشینه

توسط |تیر ۲۸ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|

تا اونجا که یادم میاد ما همیشه مستأجر بودیم (من و خانواده ام) خلاصه که ژیشونی نوشت ما اجاره نشینی بود به قول معروف(عروس با لباس سفید می آید خونه بخت و با کفن میاد بیرون)...

آرزوی نه چندان بزرگ

توسط |تیر ۲۶ام, ۱۴۰۰|مشکلات جامعه|

همانطور که همه میدانید آرزو از زمانی شروع میشود(البته به نظر من)که وقتی بچه هستیم به سراغ ما میاید که پیش خود میگوییم:کی بزرگ میشوم تا بزرگترها در مورد هر کاری ازم نظر بخواهند ویا اینکه کی بزرگ میشویم تا مثل بزرگترها کار کنیم وکسب درآمد کنیم وهیچوقت محتاج آنها نباشیم ...

خبر فوری

توسط |تیر ۲۵ام, ۱۴۰۰|مشکلات جامعه|

قدیمها خبر فوری حالا چه خوب چه بد از طریق رسانه هائی مثل رادیو،تلویزیون،روزنامه ها و...به اطلاع همه میرسید ولی حالااین خبرها به وسیلۀدستگاه های پیش رفته تری به سمع ونظر مردم میرسد مثل مبایل وتبلت و...

یکی کمه ، دوتا غمه ، سه تا که شد خاطر جَمعه

توسط |تیر ۱۹ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|

یه رو زیه خانمی که در  همسایگی عمه ام بودسه3 دختر داشت با این که دختراش قیافۀ بدی هم نداشتند با این حال خواستگار برایشان کم می آمد و عمه ام فکر کرده بود که چرا خواستگار یا ککم میاد و یا اصلاً نمیاد ...

زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند

توسط |تیر ۱۷ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه طنز|

یه روز من با دوستم مهناز رفته بدیم پارک.ما همیشه بعد اینکه از دانشگاه بر می گشتیم گه گداری به پارک می رفتیم و بعد  از کمی استراحت و تفریح البته هزردومون فقط یک ساعت برای تفریح وقت می گذاشتیم

ترک عادت موجب مرض است

توسط |تیر ۷ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|

نزدیک آخر سال تحصیلی بود وچیزی به روز امتحانهای اصلی نمانده بود و طبق معمول بچه زرنگ ها شروع می کردند به درس خواندن البته به نظر من هیچ احتیاج به درس خواندن آنها نبود چون اونا خودشون همیشه نمره های خوب می آوردند ولی اونا می گفتن : ( کاراز محکم کاری عیب نمی کنه)...

خانواده پردردسر

توسط |تیر ۶ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|

ما یه خانوادۀ6 نفره هستیم اما شلوغ وپر درد سر...که آنهم فقط پدرم کار میکند واز در آمد کمی برخوردار است از قشر کم در آمدهای جامعه(بقال)هست حتماً پیش خودتان می گوئید بقال دیگه چه شغلیه...یعنی همون سوپرماکت جدید به قول همه...

سکۀشانس یا سکۀ بد شانسی

توسط |تیر ۵ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|

آنروز روز عجیبی برام بود از صبح که بیدار شدم دلشوره داشتم با اینکه آنروز امتحان داشتم ولی شب قبل درسم رو حسابی خونده بودم ومشکلی در آن نمی دیدم ونگرانیم از چیز دیگه ای بود که نمی دونستم چی هست...