خانه۱۳۹۹-۱۲-۱۷ ۱۰:۵۵:۱۸ +۰۰:۰۰

محیط زیست

توسط |اردیبهشت ۲۸ام, ۱۴۰۰|مقالات|

همانطور که همه می دانیم باید محیط زیست را تمیزو پاکیزه نگهداریم که بعدها باعث آلودگی هوائی که تنفس میکنیم نشود ومشکلات دیگری به وجود نیاید.ولی هماطور که همۀ ما میدانیم هیچ کس آنرا در بیرون از خانه رعایت نمی کند ...

آدم ضایع کن

توسط |اردیبهشت ۲۷ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه طنز|

از آنجا که همه ما در جریان موضوع هستیم که اینجور آدمها در دنیا زیاد هستند مخصوصا در ایران ...بطور مثال یکی از دوستام که اسمش مراد است وهمیشه منتظر یه فرصت هست که طرف مقابلش را ضایع کند...

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت نهم)

توسط |اردیبهشت ۲۶ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

پیش خودم گفتم: خدا بدادم برسد نیومده شروع شد سر فرصت براتون تعریف میکنم...چند لحظۀ بعد مادرم به همراه آبجی نرگسم بساط ناهار را آماده کردند وبعد از ناهار دوباره مادرم ازم سوأل کرد ومنم مجبور شدم یه داستان دروغی برایش تعریف کردم...

(سفر نامۀعلمی تخیلی) (قسمت هشتم)

توسط |اردیبهشت ۲۵ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در مورد آنها به کسی چیزی نگویم،تازه اگر راستش را هم میگفتم بازهم باورشان نمیشد و فکر میکردند که من دیوانه شده ام،تازه اگرهم چیزی نمیگفتم باز بازخواستم میکردند که تا این مدت کجا بودم؟...

(سفر نامۀعلمی تخیلی) (قسمت هفتم)

توسط |اردیبهشت ۲۴ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

اتوبوس رفت و منو با آن حال زاردرآن بیابان برهوت تنها گذاشت. رانندۀ تاکسی که تا آنموقع ساکت نشسته بود وداشت به حرف های من گوش می کرد سری تکان دادو گفت:عجب...چه آدم بی انصافی بوده ،...

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت ششم)

توسط |اردیبهشت ۲۳ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

قرارشد در مورد آنها به کسی چیزی نگویم ومنم قبول کردم وفردای آنروزیکی از آنها را به همراه من به زمین فرستادند؛وقتی رسیدیم به زمین شب بود وهمه جا درتاریکی محظ فرو رفته بود،اولین قدمی که به زمین گذاشتم دیدم خیلی سفت وسخت است آخه خیلی وقت بود که پا بروی زمین سفت نگذاشته بودم یعنی ازوقتی که به آن سیاره رفته بودم  حدود 2 سالی گذشته بود...

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت پنجم )

توسط |اردیبهشت ۲۱ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

خلاصه آنقدر تقلا کردم که خسته شدم وبه خواب رفتم؛وقتی چشم باز کردم  کمی بدنم را کش وقوسی دادم بعد به آرامی از تخت پائین آمدم وبه اطرافم نگاهی انداختم ...آنجا آنقدر نورش کم بود که نمی دانستم الآن چه وقت از روز است...

(سفرنامۀ علمی تخیلی) (قسمت چهارم)

توسط |اردیبهشت ۲۰ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

سر میز رفتم وروی صندلی نشستم،بعد چند نفردیگر از پشت یک درآهنی آمدند داخل در حالی که چند ظرف که پر از غذاهای رنگا رنگ درآن دیده میشد به سرمیزما آمدند وهمه شروع کردند به خوردن آن غذاها ومنم که خیلی گرسنه بودم...

(سفر نامۀعلمی تخیلی) (قسمت سوم)

توسط |اردیبهشت ۱۹ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

سفینه با تکان های شدیدی فرود آمد...من که بسیار ترسیده بودم وقتی به آن آدم های فضائی نگاه کردم دیدم که آنها خیلی ریلکس به کارشان ادامه میدادند؛درهمان موقع بود که درهای سفینه که در زیرآن قرار داشت به آرامی باز شد...

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت دوم)

توسط |اردیبهشت ۱۸ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

گرمای نفس کسی را پشت سرم احساس کردم به آرامی برگشتم ودیدم که یه آدم فضائی روبرو شدم با صورتی بیضی شکل بزرگ با شاخکهائی فنری شکل روی سر ودوتا چشمهای سیاه بزرگ از حدقه در آمده ویک گردن دراز فنری شکل باریک ویه تن وبدنی ...

(سفر نامه علمی تخیلی) (قسمت اول)

توسط |اردیبهشت ۱۷ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|

آنروز صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:جفری تن لش پاشو،لنگ دراز،مفت خور...د پاشو دیگه لنگ ظهر شد الآن به مدرسه ات دیر می رسی (راستی یادم رفت بگم فکر نکنید مادرم همیشه منو اینجوری بیدار میکنه نه اصلاً اینطور نیست ،فقط موقع هائی که روز قبلش  برای خونه نون نخریده باشم ...)ولی اگه کارم رو درست انجام بدم فردای ...

(خاله خان باجی) قسمت هفتم

توسط |اردیبهشت ۱۲ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|

یک هفته ای ازآن مهمانی آش نذری پزون گذشته بود که یکروز اشرف خانوم وزری خانوم تو کوچه مشغول صحبت کردن بودند که مادرم که داشت از بازاربه خانه برمیگشت آنها را دید وسلام و احوالپرسی کرد وراهشو گرفت که برود ...

(خاله خان باجی) قسمت پنجم

توسط |اردیبهشت ۱۰ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|

تو محلۀ ما هرکسی می خواست غذای نذری بپزد همسایه ها فوری برای کمک به او می آمدند و در حین کمک کردن کمی هم غیبت میکردند واگرهم حرفی برای گفتگو با هم نداشتند برای یکدیگر خاطراتی که در گذشته برایشان اتفاق افتاده بود تعریف میکردند

(خاله خان باجی) قسمت دوم

توسط |اردیبهشت ۶ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|

امروز خاله صدیقه اومد خونۀ ما وبا مادرم در حال حرف زدن بود... انگار خیلی خوشحال به نظرمیرسید...البته من تو بچه ها کمی کنجکاو بودم وبعضی مواقع البته نمی خوام بگم که گوش وایمی ایستادم ...